|
آری من خود شنیدم اشک های بی صدای آن زن را! که ذکر شبانه اش شده بود : بارالها چه کنم؟! بی خانمان با دو فرزند!و فرار شوهری که دیگر تحمل بار فشار را نداشت و زن و بچه اش راتنها گذاشت و رفت!من خود دیدم التماس آن مرد را که برای کارگری و بدست آوردن پولی اندک برای خاموش کردن دهان زن و بچه اش زجه می زد و حاضر بود هر کاری را بکند.من خود دیدم اشک های مردی را که می گفت : چه کنم دیشب بچه هایم را با نان خشکی که با آب خیس شده، سیر کردم امشب چه کنم؟!من خود دیدم بچه ی کوچکی را که مادرش از کنار میوه فروشی گذشت و گفت: مامان سیب! و مادرش دستان کوچکش را محکم فشرد و از آنجا دور کرد. صدای کودک در گوشم می پیچد و همچنین درد دستانش که مادر فشرد به نشانه ی اینکه پولی برای خرید حتی یک دانه سیب هم ندارم.من خود دیدم دستان ترک خورده و صورت پر چین و جروک زن 30 ساله ای را که اشک می ریخت و می گفت دیگر رمقی برایم نمانده با شوهر فلجم،بیماری قلبی ام که تشدید یافته و ریه های از کار افتاده ام می توانم کنار بیایم اما گریه های فرزندانم از فرط گرسنگی و غر زدن صاحب خانه از عقب افتادن اجاره خانه را چگونه تحمل کنم؟؟!من خود دیدم دستان لرزان و قلب شکسته ی دختری جوان را که برای بدست آوردن اندکی پول دست از ایمان و خدای خویش کشید و شب را تا به صبح....آری من خود شنیدم صدای بچه ای را که آرزوهایش را هر روز با خود مرور می کرد :آخ جون چه بستنی خوشمزه ای! چه اسباب بازی قشنگی ! چه خانواده ی خوشبختی... بارالها ! اقرار می کنم فقر تمامی این انسانها را من متهمم! غم تمامی اینان را من باعث شدم! و یا شاید خود این آدمها تنها متهمان زندگی خویشند و حال خویش را خود اینگونه انتخاب کرده اند سپند سوخته
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:54  توسط نرگس
|
|