|
مگرآیا کسی هم با خدایش قهر دارد؟ چند وقت قبل این شعر و که از آقای کیوان شاهبداغی بود رو تو گاهنامه ی فریاد بی صدا چاپ کردم برام جالب بود تفکر خیلی از دانشجوها رو راجع به خدا عوض کرده بود ،خیلی ها رو با خدا آشتی داده بود حتی یکی از بچه ها بهم گفت تو سجاده اش گذاشته و بعد نماز وقتی می خواست صدای خدا و حرف های خدا رو بشنونه این شعرو می خوند برا همین این دفعه به جای نوشته های خودم شعر آقای شاهبداغی رو گذاشتم. بخوان ما را منم پروردگارت خالقت از ذره ای ناچیز صدایم کن مرا آموزگار قادر خود را قلم را،علم را،من هدیه ات کردم بخوان ما را منم معشوق زیبایت منم نزدیکتر از تو به تو اینک صدایم کن رها کن غیر ما را ،سوی ما بازآ منم پروردگار پاک بی همتا منم زیبا ، که زیبا بنده ام را دوست دارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می گوید تو را در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد بساط روزی خود را به من بسپار رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب می دانم تو دعوت کن مرا بر خود به اشکی یا خدایی میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم طلب کن خالق خود را بجو ما را تو خواهی یافت که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم آهسته می گویم،خدایی عالمی دارد قسم بر اختران روشن اما دور رهایت من نخواهم کرد بخوان ما را که می گوید که تو خواندن نمی دانی ؟ تو یگشا لب تو غیر از ما خدای دیگری داری؟ رها کن غیر ما را آشتی کن با خدای خود تو غیر از ما چه می جویی؟ تو با هر کس به جز با ما ، چه می گویی؟ و تو بی من چه داری؟ هیچ! بگو با ما چه کم داری عزیزم ، هیچ! تویی زیباتر از خورشید زیبایم تویی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو ، چیزی چون تو را کم داشت تو ای محبوب تر مهمان دنیایم نمی خوانی چرا ما را؟؟! مگر آیا کسی هم با خدایش قهر دارد؟؟! هزاران توبه ات را گر چه بشکستی ببینم ، من تو را از درگهم راندم؟؟ اگر در روزگار سختیت خواندی مرا اما به روز شادیت ، یه لحظه ام یادم نمی کردی به رویت ای بنده ی من، هیچ آوردم؟؟! که می ترساندت از من؟ اینک صدایم کن مرا ،با قطره اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاکیم آیا عزیزم حاجتی داری؟ تو ای از ما کنون برگشته ای ،اما کلام آشتی را تو نمی دانی؟ ببینم چشم های خیست آیا ،گفته ای دارند؟ بخوان ما را بگردان قبله ات را سوی ما اینک وضویی کن خجالت می کشی از من بگو، جز من، کس دیگر نمی فهمد به نجوایی صدایم کن بدان آغوش من باز است برای درک آغوشم شروع کن، یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من سپند سوخته
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:47  توسط نرگس
|
|