|
سلام به دوستان عزیزم !
شرمنده این مدت مشغول امتخانات دانشگاه بودم و بعد از اون هم خواندن برای کارشناسی ارشد دیگه مجالی برای نوشتن و حتی خواندن کامنتهای قشنگتون ندارم . انشاءالله سر فرصت میام دیدنتون فعلا بای
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 15:58  توسط نرگس
|
خوشا آنان كه از او مي نويسند!
اين روزها خدا شده برايم غول چراغ جادو ، دستانم را به طرف آسمان بلند كرده دودش مي كنم و از چراغ و خانه ي دلم بيرونش مي رانم تا به حاجتم رسم . اين روزها مردم را مي بينم بر پشت شيطان سوارند ، شيطان سواري مي كنند و فرض بر پادشاهي خويش . اين روزها در به در دنبال جرعه اي ايمان مي گردم و به هر كجا سر مي زنم پيمانه هاي پر شراب كفر را مي بينم . اين روزها زندگي هم ابراز بيزاري از من مي كند ، ديگر حتي خدا نيز نگاهش را موكول مي كند به فرداهاي فرداها ، او نيز مرا از اين شاخه به اين شاخه پرتابم مي كند ، تا به خود مي جنبم بر شيطان سوارم و ياراي پياده شدنم نيست .اين روزها خدا نيز از خدايي كردنش با من خسته شده و اي كاش نااميد مي گشت و نابودم مي كرد ، فنا مي شدم تا مي رسيدم به خويش و خود را مي يافتم .
بارالها ! سراسر وجودم پر شده از اميد به نا اميدي ، پر شده از وهم و خيالهاي واقعي ، كاش مي شد از بنده گانت صحبت كردن را به ارث مي بردي و با من حرف مي زدي ، كاش تنها صداي تو سكوت نبود ، خدايا سكوتت آزارم مي دهد ، منتظر ندا و صداي ام از تو اما... كاش مي شد سكوت بينمان را مي شكستي و حرف مي زدي ، كاش مي شد تبعيض قائل نشوي ، يك بار دگر سنت شكني كني و با من نيز مثل موساي خود حرف بزني ، كاش مي دانستي خدايي تو تنها در نعمت دادن نيست در عنايت نيز هست و همه ي بنده گانت به نگاه تو محتاجند ،كاش مي دانستي ! آه .. چه مي گويم ؟؟ .. نكند حرفهايم از وادي كفر است و ارتداد؟؟؟! ... سپند سوخته
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 10:28  توسط نرگس
|
خوشا آنان كه از او مي نويسند! مبلغان دينم شما متهميد ! مسلمان خشك مذهب شما متهميد ! مومنين به ظاهر اسلام آورده شما متهميد ! پدر و مادر شما متهميد ! نه نه من خود متهمم ، مني كه تن به پذيرفتن خداي شما داده ام ،مني كه اسلام شما را پذيرفته ام ، مني كه چونان بره ي وحشت زده پناهگاهم شما شده بوديد ، ديگر نمي خواهم خداي شما را نمي خواهم حسين شما را ، من با امام زمان شما غريبه ام او را نيز نمي خواهم .. من مي روم و يزدانم را در كوچه پس كوچه هاي مبهم و تاريك تاريخ مي جويم و مطمئن باشيد مي يابمش ، خدايي متفاوت با خداي شما ، خدايي كه با او عشق بازي كنم - بي اعتنا به بهشت و جهنمي كه شما برايم ساخته ايد .. آري مي روم دنبال خدايي مي گردم كه نيمي از من باشد و من انقدر در چشمش از شرافت و منزلت برخوردار باشم كه تمامي ملائكش را دستور دهد تا تنها به خاطر من ،مني كه از اويم به خاك سجده افكنند ، دنبال خدايي مي گردم كه مرا همانند خود خوانده -"بين من و تو هيچ فرقي نيست جز اينكه من خالقم و تو مخلوق ." مبلغان دينم نمي خواهم دين شما را ! نمي خواهم حسيني را كه از او اسطوره ساخته ايد كه تنها به درد داستانهاي اساطيري مي خورد ، حسيني كه در تمامي مراسمات بارها و بارها به مقتل برده و سرش را بريده ايد ، نمي خواهم زينبي را كه خلاصه شده تنها در گریستن برای حسینش ، مظلومیتی که شما از آن سخن گفته اید عین شجاعت حسین فاطمه است چرا که حسین شجاعترین مردم بود نه مظلومی که من بیچاره بر او دل بسوزانم و اشک بریزم و بعد در دل احساس خرسندی کنم که به خاطر این اشک دور می شوم از آتش جهنم . جای گریه ، خنده ام می گیرد وقتی فلان روحانی می گوید نمی دانم کدام مظلومترند علی یا حسین فاطمه. آری تو نمی دانی ، تو هیچ چیز نمی دانی که اگر می دانستی مفهوم حقیقی مظلوم را هیچ گاه مردم را برای رونق بازار خویش وادار به گریستن نمی کردی و هیچ گاه آنان را وادار نمی کردی تا دل بسوزانند.... الهام گرفته از تفکر دکتر شریعتی سپند سوخته
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 18:32  توسط نرگس
|
خوشا آنان كه از او مي نويسند! صبح بود، عهد مي خواند مثل هميشه دست هايش رو به آسمان بود و با اشك طلب وعده ي آسماني را مي كرد، آه كه آسمان هم از اين همه عظمت به خاك افتاده بود، با نگاهش التماس مي كرد مي شد از نگاهش به عمق درونش پي بردكه چه زيبا با امام زمانش بيعت مي كرد و عهد مي بست ، مي گفت: اگر بيايي يكجا مي نشينم و تنها نگاهت مي كنم به اندازه ي تمامي لحظه هاي نبودنت، تنها نگاهت مي كنم به اندازه ي تمامي ندبه هاي بي حضور و جمعه هاي بي طلوع ... دگر چه ؟ عهدي ديگر؟ قول و قراري ديگر؟ آري امام زمان منتظر عهدي ديگر بود .. ايماني راسخ مي خواهم و صبري كثير،آيا مي تواني عدلم را تحمل كني؟ چون و چرا نمي كني ؟.. و او سكوت كرد ، ديگر در چشمانش اثري از التماس نبود ، آري اشك چشمانش براي هميشه خشك شده بود. سپند سوخته
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 13:45  توسط نرگس
|
خوشا آنان كه از او مي نويسند! ما قبل از اينكه شيعه باشيم از محبانيم! سوگند به اهورا مزداي زرتشتيان كه همان الله است ، يزدان پارسيان كه همان الله است، الله اعراب كه همان اهورا و يزدان است و سوگند به يهوه ي يهود كه همان اهورا،يزدان و الله است،كه پيروان آنان همه الله مي پرستند و لاغير و نمي دانم به چه حق زردتشت ،عرب،...را تا به مرز كفر محكوم مي كنيم حال آنكه ما خود نيز در مسلماني خويش مانده ايم. مگر نه اين است كه علي همان اسلام است و اسلام همان علي و اين علي قبل از اين كه عاشق بي عمل بخواهد پيرو مي خواهد و علي قبل از اين كه عشق ما را خواستار باشد علي وار انديشيدن ما را مي خواهد. كداممان علي وار گونه مي خنديم؟علي وارگونه راه مي رويم؟حرف مي زنيم؟عمل مي كنيم؟و كداممان علي وار گونه زندگي مي كنيم؟؟؟ چه بسيار مردماني كه شبها نماز مي خواندندو روزها قرآن و چه بسيار مومنان حافظ قرآن و مقدس مآبي كه علي آنان را ضد دين ناميد!!... پس به چه مي نازيم و به چه مي باليم؟!به اسلامي كه خلاصه شده در نمازها و روزه ها يمان ؟به اسلامي كه ا زحسين قبل از اين كه قهرمان بسازيم اسطوره مي سازيم؟ به اسلامي كه قبل از اين كه به شجاعت زينب به خود بنازيم و بباليم بر مظلوميتش اشك مي ريزيم؟ به اسلامي كه ورد علي بر زبانمان است اما عملش را از خاطر برده ايم؟ به اسلامي كه محرم در او مرده است و بر محرم مرده سينه مي زنيم؟! مگر غيراز اين است كه علي را همين خداترساني كشتند كه دم از دين و ديانت مي زدند؟؟! مگر در جنگ نهروان علي رودرروبا كه مي جنگيد؟!جز آنان كه پيشانيهاشان پينه بسته بود از نمازهاي مكرر و خود را مسلمان مي ناميدند و پيرو قرآن؟! آيا اين اسلام ما خلاصه نشده تنها در نمازي و روزه اي شكسته؟؟ پس به چه مي نازيم و به چه مي باليم؟!به اسلامي كه.... سپند سوخته
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:58  توسط نرگس
|
خوشا آنان كه از او مي نويسند! بي مقدمه،بي پرده،و بي حاشيه اما صادقانه ،جسورانه،و شايد براي عده اي گستاخانه! "از وجدان خطاب به انسان_فقط انسانهايي كه وجداني برايشان باقي مانده": نمازت قضا ميشه روزه هم كه نمي گيري و بي خيال خيلي از واجبات ديگه عيب نداره عوضش خيالت راحته كه يه روزي كه بالاخره با خداي خودت آشتي كردي نماز قضاهات رو مي خوني و روزه هات رو هم مي گيري و بعد اون دنيا همين كه از نماز و روزه ات مي خوان بپرسند ميگي:"اي بابا خدا! من كه نماز قضاهام رو خوندم ،روزمم كه بخاطرش كلي گرسنگي و تشنگي رو تحمل كردم، ديگه چي مي خواي؟" بعد كلي ادعا و افاده كه من مسلمانم و شيعه به خاطر دو ركعت نماز شكسته بسته اي كه اون هم نه به خاطر خدا بلكه به خاطر اينكه يا به بهشت برسي و يا از جهنم فرار كني يك عالمه سر خدا منت ميذاري! حالا از همه ي اين نماز ها و روزه هاي شكسته بسته و دهن خدا رو بستن بگذريم ،يه سوال؟با ولايت قضا شدت چه مي كني؟؟ امام زمان رو ميگم! حق اون رو كي ميخواي ادا كني؟؟؟ آره هزار و چندين سال قبل بين نماز شب خون هاي كوفي معرفت امام قضا شد كه علي در كوچه پس كوچه هاي غربت كوفه قدم ميزد وبه حكم ارتداد حتي جواب سلام نمي شنيد! ولايت قضا شد كه روح نماز رو تهمت بي نمازي زدند! فكر مي كني كوفيان 1400 سال پيش حالا مي تونند قضاي ولايت رو كه معرفت علي بود ادا كنن؟؟ ... و من؟ با اين همه ادعا آيا هيچ فرقي با كوفيان دارم؟؟؟ ولايت تو دل من هم سالهاست كه قضا شده! ياد امام زمانم باشم كلي كار كردم، اداي حقش پيشكش!! مگه غير از اينه كه روزها از پي روزها و جمعه ها از پي هم مي گذرند و خيلي وقتها يادمون ميره كه امام زماني هم هست!!! ولايت قضا شده ي مردم اون زمان باعث خونه نشيني و شهادت علي شد، باعث تنهايي و پاره پاره شدن جگر حسن، باعث زير سم اسب رفتن حسين،و شايد باعث قضا شدن ولايت امروز من و تو!!! اگه اون روز اونا جسم علي ، فاطمه حسن، حسين ... رو به خاطر اعمالشون به تاراج بردند امروز ما روح فرزند علي رو بارها و بارها به خاطر كارهامون به سلابه مي كشيم! پس شرم بر خيلي ها باد! چه آنان كه جسم علي را كشتند و چه اينان كه روح مهدي موعود را مي كشند!! "سپند سوخته"
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 10:55  توسط نرگس
|
|